کد خبر: ۹۰۴

او آرزو‌های بچه‌های مبتلا به سرطان را برآورده می‌کند

«هدی رشیدی» دختردهه شصتی اهوازی یک دختر معمولی مثل تمام دختران ایرانی است فرق اساسی که هدی با خیلی از ما دارد این است که هدی تنها به خودش و آرزو‌هایش فکر نمی‌کند. آرزو‌های او دیگران هستند. چند سال است که هدی رشیدی زندگی‌اش را وقف کودکان مبتلا به سرطان و برآوردن آرزو‌هایشان کرده است.
۲۷ بهمن ۱۴۰۰ - ۱۴:۲۲

به گزارش روابط عمومی سازمان تبلیغات اسلامی، مثل اغلب جنوبی‌ها خون گرم و مهربان است، شیرین صحبت می‌کند طوری که از هم صحبتی‌اش خسته نمی‌شوی. مقطع پیش دانشگاهی بوده که کارش را به عنوان مربی نقاشی در یک مؤسسه خیریه نگهداری از کودکان بی‌سرپرست و بدسرپرست در اهواز شروع کرده است. به گفته خودش به بچه‌ها وابستگی خاصی پیدا کردم، با گریه‌هایشان گریه می‌کردم و با خنده‌هایشان می‌خندیدم. ارتباط قلبی قوی بین ما برقرار شد و تا همین حالا که بچه‌ها بزرگ شدند ادامه دارد. سال ۱۳۹۰ جشنواره‌ای از کار‌هایی که به بچه‌ها یاد داده برگزار می‌کند. برخلاف تصور خود بچه‌ها- که کسی از آن‌ها چیزی نمی‌خرد چون اغلب آن‌ها بچه‌های کار بودند- جشنواره با استقبال خوب مردم روبرو می‌شود. هم زمان هدی به عنوان مربی نقاشی در خانه سالمندان حاضر می‌شود. رنگ قهوه‌ای و مشکی نقاشی سالمندان نشان می‌دهد که آن‌ها افسرده‌اند. تصمیم می‌گیرد اینبار قدمی برای سالمندان برداردو به بهانه جشنواره آن‌ها را از خانه سالمندان خارج کند. نمایشگاهی از  نقاشی‌هایشان ترتیب می‌دهد و علاوه برآن دو جشنواره« پیاده‌روی سالمندان بالای ۵۰ سال» و « مامان بزرگ‌ها و بابابزرگ‌های اهوازی» را برگزار می‌کند. هدی تعریف می‌کند: « کنار رود کارون صندلی چیدیم، سالمندان بعد از سال‌ها از فضای بسته بیرون آمده بودند نسیم به صورتشان می‌خورد و از ذوق اشک می‌ریختند، این برای من ارزشمند بود. جشنواره دوم که با هیأت ورزش‌های همگانی انجام دادیم اولین همایش پیاده روی مخصوص پدر بزرگ‌ها و مادر بزرگ‌ها در کشور بود. پیاده روی به ۱۰۰ متر نمی‌رسید اما این درنوع خودش بی‌نظیر بود. با تمام کارشکنی‌ها خیلی خوب اجرا شد و خاطرات خوشی را رقم زد.»
خیریه فرهنگی- هنری
هدی به دنبال گرفتن مجوز یک مؤسسه  فرهنگی، هنری می‌رود و موسسه را به ثبت می‌رساند او با اشاره به وجه تسمیه اسم مؤسسه می‌گوید: « اسم مؤسسه‌مان را پنجمین فصل قشنگ گذاشتم. چرا؟ ما کلاً چهار فصل داریم اما پنجمین فصل می‌تواند فصلی باشد که خلق می‌کنیم برای آن‌ها که به هر دلیلی در جامعه اذیت شدند، خانواده طردشان کرده است، کودک کارند، آزار جنسی دیده‌اند، بیمارند و به دلیل بیماری از جامعه طرد می‌شوند. » نخستین کار‌های مؤسسه جشنواره فروش مواد غذایی مفید به نفع کودکان کارو کار و جشنواره محیط زیستی باد، عکاسی بود به مناسبت روز جهانی عکاسی، روز جهانی محیط زیست... بوده است و این کار‌ها باعث می‌شود مؤسسه آن‌ها شناخته شود.شفای بشیر
تا اینکه سال ۹۴ به همراه یکی از دوستان به بیمارستان شفا-مختص بچه‌های مبتلا به سرطان- می‌رود تا اتاق بازی بیمارستان را برای بچه‌ها تجهیز کند. از این جا اتفاقات جدید رقم می‌خورد: « روی دیوار ورودی اتاق یک درخت قشنگ مقوایی که سه کاغذ آچهار بهش وصل بود از نقاشی‌ها که اسم و آرزویشان را نوشته بودند. آنقدر این برای من قشنگ بود که خدا می‌داند. از آنجایی که خودم به همه آرزو‌هایم رسیده بودم و یاد گرفته‌ام چطور آدم می‌تواند آرزو‌ها را تبدیل به هدف کند؛ از خانمی که مسئول اتاق بازی بود پرسیدم این آرزو‌ها را کی بر آورده می‌کند؟ جواب شنیدم که بچه‌ها همینجوری نقاشی کردند بدون اینکه‌امیدی به برآورده شدنش داشته باشند. » از همانجا‌ایده تحقق آرزوی کودکان مبتلا به سرطان شکل می‌گیرد. مسئول اتاق بازی « خاله آرزوها» می‌شود. « بشیر» اولین فردی است که هدی تصمیم می‌گیرد آرزویش را برآورده کند. بشیر پسر ۱۳ ساله‌ای که پزشکان گفته بودند او فقط یک هفته دیگر زنده می‌ماند. آرزوی بشیر این بود که شهرش را زیبا و تمیز ببیند. رشیدی با ذوق نقل می‌کند: « در اهواز یک خیابان به اسم نادری داریم، که شلوغ‌ترین و آلوده‌ترین بخش شهر اهواز وپاتوق دستفروش هاست. مجوز گرفتیم و از یک هفته قبل یک درخت خشک آرزو‌ها را در خیابان نادری گذاشتیم و آرزو‌های بچه‌ها را رویش نصب کردیم. دوستانم برای مردم جریان را توضیح دادند که آخر هفته قرار است چه اتفاقی بیفتد. به کمک دست فروش‌ها خیابان را تمیز و آب پاشی کردیم و ریسه بستیم، فرش قرمز پهن کردیم، حتی فرماندار هم آمده بود بشیر با یک ماشین مدل بالا وارد شد. کاملاً نحیف با کلاهی که تا بالای آبرو‌ها کشیده بود، بالای ۲ هزار نفر، صرفاً به خاطر این بچه با ما همراه شده بودند. شعارشان این بود: « بشیر دوستت داریم» ۳ ماه بعد دکتر اعلام کرد که بشیر شفای کامل پیدا کرده است، ۶ سال گذشته و بشیر زنده و عاشق شده است. »

ما آمدیم تا رشد کنیم، دلی را شاد کنیم و بعد برویم
آمدیم رشد کنیم
هدی و دوستانش تا به حال ۵۱۲ آرزوی کودک مبتلا به سرطان را برآورده کرده‌اند. اما این همه دغدغه از کجا می‌آید؟ هدی رشیدی معتقد است فقط عشق به هم نوع، وقتی کاری انجام می‌دهی که یک فرد به زندگی برگردد، با‌امید به زندگی جدید، لبخند بزند، چرا ادامه ندهی؟ چه کاری بهتر از این و چه چیزی قشنگتر از این؟ ما کلاً برای چه کاری روی زمین آمده‌ایم؟ نیامده‌ایم یک مدت زندگی کنیم و بعد برویم، با عقل جور در نمی آید ما برای یک هدف بزرگتر خلق شدیم. ما آمدیم تا رشد کنیم، دلی را شاد کنیم و بعد برویم. » خانم رشیدی از مسیری که آمده و عمری که طی کرده کرده است، بسیار زیاد رضایت دارد. می‌گوید: « خیلی سختی کشیدم، خیلی تهمت‌ها شنیدم، حتی از دوستای خودم، من بیماری‌ای دارم و مدتی بدنم از کار افتاده بود، حتی توانایی نوشتن نداشتم و خودکارگرفتن برای دست من سخت بود، سال ۹۴ همزمان با شروع کار ابتدای بیماری‌ام بود. پدر و برادرم زیر بغلم را می‌گرفتند و راه می‌رفتم و برای برآورده کردن آرزوی بچه‌ها می‌جنگیدم. خیلی نا مهربانی‌ها دیدم و تهمت‌ها شنیدم اما آدم‌هایی که این راه را انتخاب می‌کنند باید بدانند این راه اصلاً راه آسانی نیست، کلاً هیچ راهی آسانی وجود ندارد، راه آسان برای قصه هاست، باید تلاش کرد، آنقدر تلاش کرد تا برنده شد. تا از همان جا که قطعت کردند جوانه بزنی و قد بکشی. این‌ها اعتقادات قلبی من است این کار را دوست دارم چون ازش قشنگی و نتیجه دیدم. »
اگر رزقم را بگیرد، جانم را بگیرد!

تعداد بازدید : 15


از هدی می‌پرسیم کسی به شما نمی‌گوید: هرقدر که تا به حال تلاش کردی بس است؟ پاسخ می‌دهد: « پدرم سال ۹۶- ۹۷ به سرطان مبتلا شد، به من گفتند تو باعث شدی پدرت مریض شود چون با بچه‌های سرطانی کار کردی! خیلی سنگین، سخت و پر بغض است. یادم می‌آید بابا برای درمان به تهران آمده بود و از دنیا رفتند، سنگ‌اندازی‌ها خیلی زیاد شد. خیلی اذیت می‌شدم، به خدا شکایت کردم گفتم بیشتر از این نمی‌توانم ادامه بدهم، با گریه گفتم: خدایا خلاف علاقه قلبی و عشقی که دارم مجبورم تمامش کنم. از همه طرف به من فشار می‌آمد حتی حمایت خانواده را هم نداشتم، دزدکی آرزو برآورده می‌کردم و به خانه بر می‌گشتم و می‌گفتم با دوستم بیرون می‌روم. خانواده در مقابل من گارد گرفته بودند، حق داشتند چون در شک بودند، در صورتیکه همیشه حامی من بودند. واقعاً سخت بود و من به آن‌ها حق می‌دادم. یادم است آن روز خیلی گریه کردم بر حسب اتفاق یکنفر در اینستاگرام به من پیام داد که می‌خواهم با شما مصاحبه کنم. دقیقاً زمانی بود که در برآورده کردن آرزو‌های مشهد و کربلا خیلی مشکل مالی داشتم و یکسال بود آرزو مشهد و کربلا برآورده نشده بود. بچه‌ها به من می‌گفتند دروغگو، خانواده‌ها به من می‌گفتند تو دروغ می‌گویی، ریا داری، نقاب داری، آن‌ها نمی‌دانستند مشکلات پشت صحنه چیست. این خانم از من مصاحبه گرفتند و آقای یوسف حیدری از روزنامه ایران به من تلفن کرد وگفت بهت تبریک می‌گویم مصاحبه شما صفحه اول روزنامه جام جم کار شد. من اصلاً نمی‌دانستم روزنامه ایران یا جام جم روزنامه‌های دولتی هستند. سر دبیر روزنامه من را خواست و من حقیقت را گفتم که دیشب تصمیم گرفتم دیگر ادامه ندهم، چون مدام من را دروغگو خطاب می‌کنندو بچه‌ها نا‌امید شده‌اند. ‌ایشان گفت آرزوی مشهد و کربلایت را حذف نکن، از این به بعد ما کنارت هستیم. تا این لحظه هم کنار بچه‌های من هستند. دیشب هم تصمیم گرفته بودم کار را کنار بگذارم که پیام شما را دریافت کردم. با خودم گفتم: خدا دوباره شروع نکن، می‌دانی من تحت فشار هستم ومشکل مالیاتی دارم. نمی‌دانم قرار است چه اتفاقی بیافتد ولی می‌دانم خدا یک سفره، یک رزق معنوی برای ما پهن کرده و صاحبش خودش است، ما نشسته‌ایم و همگی از این رزق بر می‌داریم. از خدا می‌خواهم من را لایق بداند و اگر قرار باشد روزی این رزق را از من بگیرد جانم را هم بگیرد.

ارسال نظر