روایت ۴۸ ساعت شعرخوانی شاعران ایران و جهان در محفل «آخرین دیدار»؛
آخرین دیدار قرار بود جور دیگری رقم بخورد. ماه رمضان باشد. افطار باشد و سفره سادهای که پهن میشود. قرار وعده هم در بیت رهبری باشد؛ و آقا باشد. اما هیچ چیز مثل همیشه پیش نرفت. زمان روی ۹ اسفند ایستاد. بغضها در گلو خفه شد و شد آنچه نباید میشد. حالا قرار جور دیگر و جای دیگری است. کارت دعوت نمیخواهد. ماه رمضان نیست و غمگینتر این که آقا هم نیست تا میزبانی کند مهمانانش را.
به گزارش روابط عمومی سازمان تبلیغات اسلامی، آخرین دیدار قرار بود جور دیگری رقم بخورد. ماه رمضان باشد. افطار باشد و سفره سادهای که پهن میشود. قرار وعده هم در بیت رهبری باشد؛ و آقا باشد. اما هیچ چیز مثل همیشه پیش نرفت. زمان روی ۹ اسفند ایستاد. بغضها در گلو خفه شد و شد آنچه نباید میشد. حالا قرار جور دیگر و جای دیگری است. کارت دعوت نمیخواهد. ماه رمضان نیست و غمگینتر این که آقا هم نیست تا میزبانی کند مهمانانش را.
به رسم هر سال که شعرا مهمان سفره بیریای آقا میشدند و هر سال برایش لحظهشماری میکردند تا نوبتشان شود، اینبار همه بینوبت توی صف ایستادهاند تا شعر بخوانند برایش. اما در این آخرین دیدار تنها یک صندلی مانده و چفیهای بر آن و خاطرهای که هر لحظه، تکرار میشود. اینجا مصلیست. کمی آنطرفتر، پیکر رهبری در مقابل دیدگان اشکبار مردمش آرمیده است.
شعرا آمدهاند تا شعر وداع بخوانند برای آقایشان تا داغ آخرین دیداری هیچوقت فرصتش نشد، کمی آرام شود. همه آمدهاند، از پایتخت، از شرق، غرب، جنوب و شمال آمدهاند و سر از پا نمیشناسند. از کشورهای دیگر هم مهمان آماده است.
صدای شعر، از همان کنار صندلی خالی شروع میشود. گلیم آبیرنگ پهنشده، درست شبیه همان گلیمی است که سالها میزبان محفل شاعران در بیت رهبری بود. صندلی، خالی است؛ چفیهای پشت آن اندختهاند. همهچیز شبیه هر سال است جز آن کسی که باید بیاید اما گویا دیگر هیچکسی قرار نیست روی این صندلی بنشیند. کنار صندلی، تریبونی گذاشتهاند که اینبار، هر شاعر پشت آن میایستد، سلام میدهد و شعرش را نه برای حاضران، که برای صاحب همان صندلی میخواند.
شبستان مصلای تهران، در این دو روز، رنگ و بوی دیگری گرفته است. محفل «آخرین دیدار» که طولانیترین شعرخوانی تاریخ است، از صبح سیزدهم تیر آغاز شده و بیوقفه تا چهاردهم تیر ادامه دارد؛ 48 ساعت شعر، اشک، خاطره و وداع. هر شاعری که از راه میرسد، چند دقیقهای کنار همان صندلی میایستد، شعرش را میخواند و میرود و نوبت به شاعری دیگر میرسد؛ انگار صفی که سالها برای دیدار آقا تشکیل میشد، این بار به صف وداع تبدیل شده است.
این محفل به همت حوزه هنری شکل گرفته؛ محفلی که به گفته میلاد عرفانپور، از شعرایی که از نوجوانی در محضر رهبر شهید انقلاب شعر میخواند، نمونهای شبیه به چنین محفلی تاکنون در هیچ کجای دنیا برگزار نشده است. شاید در کشورهای مختلف، جشنوارهها و همایشهای چندروزه شعر برگزار شود، اما شعرخوانی بیوقفه و چهلوهشتساعته، آن هم بدون میانبرنامه و وقفه، برای نخستینبار در تاریخ رقم میخورد؛ آن هم برای بدرقه کسی که خودش شاعر بود، شعر را خوب میشناخت، نقد میکرد و دیدار سالانه با شاعران را از مهمترین قرارهای فرهنگیاش میدانست. عرفانپور امیدوار است این رسم، پس از این هم ادامه پیدا کند و «آخرین دیدار» به یک سنت ماندگار تبدیل شود.
از تهران آمدهاند، از لرستان، خراسان، فارس، آذربایجان، خوزستان، دزفول و دیگر استانها. شعرها فقط فارسی نیست؛ ترکی، لری، سیستانی، مازندرانی، گیلکی و عربیِ خوزستان هم در شبستان طنین انداخته است. از آنسوی مرزها هم شاعرانی از پاکستان، هند، عراق، لبنان و ترکیه خودشان را به مصلی رساندهاند تا سهمی در این وداع داشته باشند. زبانها متفاوت است، اما مقصد همه شعرها یکی است.
ناصر فیض که از قدیمیهای دیدار با رهبری است با طنز همیشگیاش این بار جدیتر از همیشه شعر میخواند. علی داوودی هم که سابقه دیدار با رهبری را از نوجوانی دارد، از حلاوت آن دیدارها میگوید. زهرا آراستهنیا که از دزفول رنج سفر را به تن خریده و پرچم یا لثاراتالحسین را روی دوشاش انداخته، هنگام شعر خواندن شوری عجیب به پا میکند. زنان شاعر در شعر خوانی جسارت زیادی نشان میدهند و در عین لطافتی که دارند، سعی میکنند اقتدار خود را هم نشان دهند.
حضور در این محفل سن و سال ندارد؛ نمونهاش دو خواهر دوقلوی 16 ساله و استاد شاعر 73 سالهای است که در «آخرین دیدار» شعرخوانی میکنند. فاصله میان این دو نسل، تنها چند قدم تا همان صندلی خالی است؛ صندلیای که همه، از نوجوان تا پیشکسوت، برای صاحبش شعر میخوانند.
بعضی شعرهایشان را با صدایی لرزان تمام میکنند، بعضی دیگر میان بیتها مکث میکنند تا بغض اجازه ادامه دادن بدهد؛ بعضیها هم با شعرهای حماسیای که میخوانند شنوندهها را هم به همخوانی وامیدارند و طنین شعر در فضای شبستان میپیچد.
با شاعران که همکلام میشوم، گاهی چشمانشان خیس میشود؛ لرزش صدایشان را مخفی میکنند تا کلام را ادامه دهند؛ دیگری مکث میکند تا بتواند بعضش را قورت دهد؛ یکی هممیزند زیر گریه و با اشکی تلخ از خاطره حضور میگوید. یکی هم از حسرت دیداری میگوید که قرار بود ماه رمضانی که گذشت اتفاق بیافتد که هیچوقت نشد.
اینجا کسی برای تشویق دست نمیزند. بعد از هر شعر، چند لحظه سکوت، همه شبستان را پر میکند. تنها، گاه صدای گریه آرامی از گوشهای بلند میشود یا زمزمه صلواتی که دوباره فضا را به حرکت درمیآورد.
این محفل، فقط مجلس شعر نیست؛ مرور یک سنت فرهنگی است که سالها با دیدار شاعران و رهبر انقلاب گره خورده بود. حالا همان سنت، با همان آداب، اما با یک تفاوت بزرگ ادامه پیدا کرده است؛ میزبان دیگر میان مهمانها نیست و همین، هر بیت را به مرثیهای نانوشته تبدیل کرده است.
چند قدم آنطرفتر از تریبون، روایت دیگری در سکوت شکل میگیرد. دو نقاش، بومهایشان را روی زمین گذاشتهاند و هر کدام، وداع را به زبان رنگها روایت میکنند. یکی از تابلوها، تابوتی را نشان میدهد که بر دوش ابرها آرام آرام به سوی گنبد و گلدستههای حرم امام رضا میرود؛ تصویری که بیاختیار آخرین شعر منتشرشده از رهبر شهید را بعد از شهادتشان در ذهن زنده میکند: «آنجا که آمد و شد خیل ملائکه است / کنجی گزین و تا به قیامت مقام کن.» انگار شاعر، سالها پیش، این قاب را سروده بود.
بوم دیگر اما نیمهکاره مانده است. نقاشش به دلیل کسالتی که پیدا کرد، قادر به اتمام آن نشد. اما در میان جمع، یکی از حاضران که خودش هم اتفاقا نقاش است، بیهیچ هماهنگی، قلممو را برمیدارد و ادامه نقاشی را تمام میکند. اینجا انگار هیچ روایتی نباید ناتمام بماند؛ نه شعر، نه نقاشی و نه آخرین عرض ارادتی که برای بدرقه آقا شکل گرفته است.
وقتی شب به نیمه میرسد، هنوز انتظار شاعران تمام نشده است. یکی از راه میرسد، دیگری میرود و صندلی همچنان خالی میماند. چفیه روی پشتی صندلی، در سکوت شبستان، بیش از هر شعری حرف میزند. انگار تمام این محفل، نه برای پر کردن جای خالی، که برای پذیرفتن همین جای خالی شکل گرفته است؛ آخرین دیداری که قرار بود جور دیگری باشد، اما حالا در شبستان مصلی، با شعر، اشک و خاطره ادامه پیدا میکند.
1405/04/14