فارس | حسرت آخرین دیدار با صدرا؛
نوزدهم اسفند برای محمدمهدی قرار بود روز صحبت از ازدواج و آغاز یک زندگی مشترک باشد ولی به روزی تبدیل شد که تمام آن آرزوها ناتمام ماند. جوانی که هم برای آینده علمی خود نقشه داشت، هم برای خدمت به کشور و هم برای ساختن خانه و خانواده، پیش از آنکه فرصت تحقق بسیاری از آرزوهایش را پیدا کند، به شهادت رسید.
به گزارش روابط عمومی سازمان تبلیغات اسلامی، «نذاشتن برم ببینمش... فقط میخواستم برای آخرین بار برادرم رو ببینم...» خواهر کوچکتر محمدمهدی این جملات را با بغضی میگوید که دیگر توان نگه داشتنش را ندارد. اشک از چشمانش سرازیر میشود و صدایش میان هقهق گریه میشکند. هنوز حسرت آخرین دیدار با برادر، رهایش نکرده است.
محمدمهدی نجابت را در خانه «صدرا» صدا میکردند، جوانی متولد نیمه شعبان سال ۱۳۸۰ که در خانوادهای با ریشههای عمیق اعتقادی بزرگ شده بود. ایمان، اخلاق و دغدغههای انقلابی با زندگیش گره خورده بود و از همان سالهای جوانی تلاش میکرد میان باورهایش، مسیر علم و آیندهای که برای خود تصور میکرد، پیوندی برقرار کند.
صدرا دانشجوی کارشناسی ارشد مهندسی مواد و متالورژی دانشگاه شیراز بود. درس میخواند، برای آیندهاش برنامه داشت و در کنار تحصیل، با کمک دوستانش یک شرکت دانشبنیان راه انداخته بود، شرکتی که از دل انگیزههای علمی چند جوان و آرزوی خدمت به کشور شکل میگرفت. دلش میخواست دانش و تخصصش روزی گرهی از مشکلات کشور باز کند ولی همه آرزوهایش به درس و کار خلاصه نمیشد. او در فکر تشکیل خانواده هم بود و میخواست فصل تازهای از زندگی را آغاز کند.
ظهر نوزدهم اسفند، یکی از مهمترین قرارهای زندگیاش را داشت، قرار دیدار با پدر دختری مؤمن و نجیب برای گفتوگو درباره ازدواج. مسجدالرسول شیراز را برای این دیدار انتخاب کرده بودند، جایی که قرار بود صحبت از آینده باشد، از تشکیل خانواده و زندگی مشترکی که هنوز آغاز نشده بود. محمدمهدی برای ساختن فردایش قدم برداشته بود، بیآنکه بداند سرنوشت، پایان دیگری برای آن روز رقم زده است.
حوالی ساعت دو و نیم بعدازظهر، صدای انفجاری به گوش مادر رسید. دلش شور افتاد. گوشی را برداشت و با محمدمهدی تماس گرفت، کسی جواب نداد. دوباره تلاش کرد و باز هم خبری نشد. هر چه زمان میگذشت، نگرانیش بیشتر میشد. مادری که تا ساعتی پیش پسرش را در آستانه یکی از مهمترین اتفاقات زندگی میدید، حالا تنها میخواست بداند کجاست و چرا تلفنش را جواب نمیدهد.

مادر، طاقت نیاورد و خود را به محل حادثه رساند، جایی که قرار بود خبری از پسرش پیدا کند، اما تلخترین خبر زندگیش را شنید، خودروی حامل محمدمهدی نجابت هدف حمله پهپادی یا هوایی دشمن صهیونیستی قرار گرفته و او به همراه حاج حمید ذکری به شهادت رسیده بود.
نوزدهم اسفند برای محمدمهدی قرار بود روز صحبت از ازدواج و آغاز یک زندگی مشترک باشد ولی به روزی تبدیل شد که تمام آن آرزوها ناتمام ماند. جوانی که هم برای آینده علمی خود نقشه داشت، هم برای خدمت به کشور و هم برای ساختن خانه و خانواده، پیش از آنکه فرصت تحقق بسیاری از آرزوهایش را پیدا کند، به شهادت رسید.
حالا از صدرا، خاطراتش مانده و آرزوهایی که فرصت شکفتن پیدا نکردند. برای خانواده نجابت، دیگر اسمش فقط نام پسری نیست که در خانه صدایش میکردند، یادآور جای خالی جوانی است که میخواست زندگی تازهای بسازد اما خودش دیگر به خانه بازنگشت. و در میان همه این دلتنگیها، صدای خواهر کوچکترش هنوز شنیده میشود؛ خواهری که نه از آرزوهای بزرگ برادر، که از حسرت ساده و جانسوز خودش میگوید: «فقط میخواستم برای آخرین بار برادرم رو ببینم...»
1405/07/25