زنجان | روایت یک معلم زنجانی از کلاسی که در روزهای جنگ، خانه‌ به‌ خانه برپا شد؛

این حضور و غیاب فرق دارد

طرح خانه به خانه با تلاش خانم انصاری معلم زنجانی دنبال شد و توانست در روزهای جنگ بچه‌های کلاس اولی را دورهم جمع کند و مانع از دوری آنها از فضای آموزشی شود.

این حضور و غیاب فرق دارد

به گزارش روابط عمومی سازمان تبلیغات اسلامی، «خانم اجازه! خانم....» کلاس شلوغ است. دخترهای هفت‌ ساله هرکدام چیزی می‌خواهند؛ یکی سؤال دارد، یکی تکلیفش را نفهمیده، یکی دنبال مادرش می‌گردد و ... 

اینجا نه یک مدرسه معمولی، که یکی از خانه هایی است که در روزهای جنگ، به کلاس درس تبدیل شده بود. ایده ای که با تلاش خانم انصاری، معلم اهل زنجان دنبال شد و توانست در روزهای جنگ، بچه های کلاس اولی را در کلاس های درسی که با طرح خانه به خانه در یکی از شهرهای استان زنجان اجرا شد، دور هم جمع کند و مانع از دوری آنها از فضای آموزشی شود. اما این طرح چطور شکل گرفت؟

خانم انصاری می‌گوید: « در روزهای جنگ، ما که با بچه‌ها کار می‌کردیم، خون گریه می‌کردیم. هم داغ رهبر شهید را داشتیم و هم خبر شهادت بچه‌های میناب واقعاً ما را به‌هم ریخته بود.»
بیشتر از همه، فکر همان بچه‌های کلاس اولی رهایش نمی‌کرد؛ دخترهایی که قرار بود اولین تجربه مدرسه رفتنشان با کلاس و زنگ و نیمکت باشد، اما حالا باید با شرایط جنگ کنار می‌آمدند.

سؤال برای انصاری ساده بود، اما جوابش ساده نبود. بچه‌ها چه می‌شوند؟
صبح‌ها خودش تا ظهر در یک «موکب تبیینی» فعالیت می‌کرد و شب‌ها هم در کارهای جهادی حضور داشت، اما ذهنش همچنان پیش کلاس اولی‌ها بود. برای همین مادرها را جمع کرد و درباره برگزاری کلاس حضوری با آنها حرف زد.
واکنش مادرها، مسیر تازه‌ای پیش پایش گذاشت. آن‌ها پیشنهاد دادند کلاس‌ها در خانه برگزار شود.
انصاری همان‌جا به یک ایده فکر کرد: اگر مادرها این قدر همراه اند چرا کلاس را به خانه‌ها نبریم؟
و تصمیمش را گرفت:«گفتم چرا که نه؟ می‌توانیم کلاس را خانه به خانه برگزار کنیم؛ هم بچه‌ها در فضای امن باشند، هم آموزششان حضوری باشد.» اینطور شد که «طرح خانه به خانه» شکل گرفت.

انصاری از اولیای مدرسه اجازه گرفت و قرار بر این شد که هر هفته یا هر چند روز یک‌بار، کلاس در خانه یکی از بچه‌ها برگزار شود. برای اینکه بار برگزاری کلاس فقط روی دوش یک خانواده نباشد، تصمیم گرفتند اقلام پذیرایی بین مادرها تقسیم شود و هرکس سهمی داشته باشد. خانه‌های ویلایی و حیاط‌دار اولویت داشتند و اگر خانه پدربزرگ و مادربزرگ‌ها هم در اختیارشان بود، چه بهتر.

پاسخ‌ها خیلی زود رسید. خانم احمدی، خانم پویانفر و خانم سلیمانی اعلام آمادگی کردند. برای دو هفته اول، برنامه کلاس‌ها بسته شد.
یکی ساندویچ می‌آورد، یکی الویه آماده می‌کرد، یکی ماژیک تخته تهیه می‌کرد و دیگری چند مداد و دفتر اضافه کنار می‌گذاشت.
انصاری آن‌قدر برای شروع کار ذوق داشت که خودش هم نفهمید روز بعد چطور از راه رسید.

ساعت هشت صبح، خانه خانم احمدی میزبان اولین کلاس شد؛ خانه‌ای حیاط‌دار و آرام که این بار قرار بود به جای پذیرایی از مهمان، میزبان دخترهای کلاس اولی باشد. مادربزرگ خانه هم آنجا بود و سماور چای را روشن کرده بود. 

بچه‌ها کنار هم نشستند و کلاس شروع شد. اما قرار نبود آن روز فقط درس بخوانند. 
بعد از درس، نوبت به «پرده‌خوانی بچه‌های میناب» رسید. پرده بزرگی از عکس بچه‌ها و مدرسه‌شان آماده شده بود. انصاری برای دخترها از آنها گفت و قصه‌شان را روایت کرد. مادرها هم پشت سر بچه‌ها ساکت نشسته بودند و اشک می‌ریختند.

دخترها اما فقط شنونده نبودند. سؤال می‌پرسیدند، ناراحت می‌شدند، عصبانی می‌شدند و می‌خواستند بیشتر درباره بچه‌های میناب بدانند.
انصاری همان‌جا قول داد جلسه بعد هم یک پرده‌خوانی ویژه داشته باشند.
بعد از آن، کلاس‌ها ادامه پیدا کرد. خانه‌ها یکی پس از دیگری میزبان بچه‌ها شدند و جمع کوچک آنها کم‌کم از یک کلاس موقت، شکل یک مدرسه خانه‌به‌خانه را به خودش گرفت.

در یکی از روزها، مادر یکی از بچه‌ها خانم انصاری را به گوشه ای ‌کشاند، سادات بود و همسرش در جریان جنگ جانباز شده بود. می گفت: «راه ما دور است از خود زنجان تا اینجا دو ساعت راه است اما حاضرم هررزو مائده را بیاورم تا این محیط را از دست ندهد. خلاصه که خدا خیرت بدهد.» 
انصاری او را در آغوش گرفت. بهترین هدیه برای خانم معلم همین لبخندهایی بود که مادرها و بچه‌ها از سر رضایت بر لبانشان نقش می بست و دلشان را بعد از شنیدن صدای موشک آرام می‌کرد. 

 



کودکانی که روزهای جنگ را با صدای موشک و اضطراب پشت سر می‌گذاشتند، حالا در خانه‌های یکدیگر دور هم جمع می‌شدند، درس می‌خواندند، بازی می‌کردند و قصه می‌شنیدند.
اردیبهشت و دهه کرامت که رسید، دیگر همه چیز برای خانم انصاری فرق کرد. طرح خونه به خونه جا افتاده بود و کارش آسان‌تر شده بود. قرار شد برای روز دختر و میلاد امام رضا(ع) جشن بگیرند. انصاری از حدود یک ماه قبل برای این روز فکر کرده بود و روز قبل، کارها را یکی‌یکی جلو برده بود. می‌خواست برای آن روز حرف «ض» را به دانش آموزهایش یاد بدهد. 

مادرها مسئول خوراکی‌ها شدند. انصاری و والدین بچه‌ها هدیه‌های کوچکی تهیه کردند و برای قصه‌گویی هم برنامه ریختند.
صبح جشن، دخترها با شوق بیشتری وارد کلاس شدند. حالا دیگر خانه‌ها برایشان غریبه نبود. صورت‌های آشنا را می‌دیدند و این جمع کوچک، کم‌کم برایشان شبیه همان مدرسه‌ای شده بود که جنگ از آنها گرفته بود؛ با این تفاوت که این مدرسه از خانه‌ای به خانه دیگر می‌رفت.
اما انصاری برای شروع کلاس آن روز، برنامه دیگری داشت. هشت عکس از هشت شهید میناب آماده کرده بود. عکس‌ها را به بچه‌ها داد. دخترها آنها را می‌شناختند؛ ماه ها بود که قصه این بچه‌ها بخشی از برنامه‌های کلاسشان شده بود.

انصاری کلاس را با یک درس تازه شروع کرد:«به نام ضامن آهو. دخترای من درس امروز «ضاد» هست. می‌خواهیم باهم این حرف رو یاد بگیریم. ضاد مثل رضا مثل ضامن آهو که قرار است امروز قصه‌اش را بریتان بگویم. ضاد مثل «حاضر غایب» بچه‌ها خندیدند. سحر پرسید:«خانم حاضر غایب ضاد داره؟

انصاری گفت:«بله. اتفاقا امروز میخوایم حاضر غایب کنیم ولی فقط برای هشت نفر. کسی میدونه چرا؟»
مهسا زودتر از بقیه بلند شد و گفت:«چون امام رضا امام هشتمه»
دخترها برایش دست زدند. معلم خندید و دفتر حضور و غیاب را باز کرد. درست لحظه ای که همه اماده بودند اسم خودشان را بشنوند گفت:« شهیده زهرا شرفی»
چند لحظه سکوت شد، بچه‌ها به یکدیگر نگاه می‌کردند و گیجی در چشمانشان موج میزد.
فاطمه از جا بلند شد، عکسی را بالای سرش گرفت و گفت:«حاضر»
اسم بعدی خوانده شد:«شهیده ستایش علی حسینی»
و بعد:«شهیده سلما ذاکری»

اسم‌ها یکی‌یکی خوانده شدند. هر بار، یکی از دخترها عکس دختران شهید میناب را بالا می‌گرفت و با صدایی محکم می‌گفت حاضر.
هشت اسم در دفتر نشست و هشت «حاضر» از زبان دخترهای هفت‌ساله بلند شد.
صدای با صلابت بله گفتنشان قلب معلم را جلا داد. نفس عمیقی کشید و با ذکر بسم الله حرف ضاد را روی تخته نوشت و بعد رو به بچه‌ها کرد و گفت:«خب حالا کی دوست داره قصه ضامن آهو رو بشنوه...؟»

1405/06/23