کد خبر: ۱۲۸۳۰
رادیو بانور | به روایت ملیحه فیضی

شب سوم

« -زینب کو، محمد جان؟ اولین جمله ای که با دیدن دست‌های خالی‌اش گفتم، همین بود. +مگه قرار نبود با شما بیاد مسجد؟. نگاه متعجب و لرزانش، ته دلم را چنان خالی کرد که از ترس، دستانم خیس عرق شد...»
۰۲ دی ۱۴۰۲ - ۱۲:۰۳
تعداد بازدید : 14
ارسال نظر
پربازدیدترین مطالب
آخرین اخبار
پرطرفدار