دسترسی سریع
کد خبر: ۷۷۰
۲۱ دی ۱۴۰۰ - ۱۱:۰۳
شهید حججی را چقدر می شناسید

ده روایت از حماسه قهرمان دهه هفتادی

قامتش قد ایران بود که ایران هیچ وقت فراموشش نمی کند. از «محسن حججی» حرف می زنیم که «سوژه» نیست. «پاره تن وطن» است تا ابد و ما آن «چشم» ها و آن «نگاه» را از یاد نمی بریم صدایی که نلرزید و زانویی که خم نشد و نگاهی که از غرور به زمین خیره نشد .

ده روایت از حماسه قهرمان دهه هفتادی

از «سر» ی می نویسیم که بریدند و «سربلند» شد و سربلندمان کرد و این قصه هیچ وقت به سر نمی شود که حالا در چندمین روز از آبان پاییزی و یک ماه  و اندی پس از آن روز باشکوهی که پیکر بی سر و دست محسن را به تن سردخاک سپردیم، هنوز گرم از «غرور» یک جوان دهه هفتادی هستیم که کاری کرد کارستان. جوانی که در بیست و پنج سالگی باشکوهش ، حماسه ساز شد. «محسن» هیچ وقت فراموش نمی شود چون «سوژه» نیست که به ارزش های خبری و بسوز بودن و نبودنِ نوشتن از «شهید بی سر سربلند» فکر کنیم. «محسن» آبروی ایران است و تا همیشه تیتر اصلی خواهد بود ؛ او و تمام آن سروقامتانی که در خون غلتیدند تا آجری از حریم حضرت عقیله بنی هاشم کم نشود. پهلوانانی نه از نسل قدیم که از همین نسل جدید اجازه ندادند نخل زینبی خم شود و  بیرون از مرزهای این سرزمین، جان پناه من و تو شدند.

روایت اول؛ متفاوت با همسالان

تیرماه سال 71 در نجف آباد اصفهان متولد می شود . نجف آباد ؛ شهری که به شهدایش شناخته می شود. روزی که «محسن» پا به این دنیا گذاشت، شاید پدر و مادرش حتی تصورش را هم نمی کردند 25 سال بعد، این کودک تازه متولد شده اعتبار شهر که نه یک کشور می شود و تاریخ حماسه و مقاومت و دفاع را آبرویی دیگر می بخشد. پسر آرام و بانمکی است. انگار از همان بچگی معلوم است خیلی مثل بقیه هم سن و سالانش نیست . نوجوان که می شود، این تفاوت ها به شکل بارزتری نمود پیدا می کند.

روایت دوم؛آغاز فعالیت های فرهنگی و جهادی

نوجوانی نقطه عطفی در زندگی «محسن» است؛ آشنایی با شهید کاظمی و حضور در موسسه‌ ‌فرهنگی به همین نام در سال 85 که مسیر زندگی محسن را عوض می کند. «شهید احمد کاظمی» می شود قهرمان داستان زندگی «محسن حججی» و مهم‌ترین دغدغه اش مطالعه و کتابخوانی، اردوی جهادی و کار فرهنگی و فعالیت در بسیج. سال 87 در رشته تکنولوژی کنترل مرکز آموزش علمی کاربردی علویجه مشغول تحصیل می شود؛ اما رفت و آمدها و حضور فعال در موسسه شهید کاظمی ادامه پیدا می کند. از همان روزها و سال هاست که دغدغه فعالیت جهادی شب و روز محسن را پر می کند. به شهرستان های محروم استان مثل زرین شهر و فریدون شهر و ...می رود و به کمک رسانی به محرومین این مناطق مشغول می شود. از همان زمان تلاش می کند تا همزمان کارفرهنگی کند. می گوید وقتی حضرت آقا می فرمایند :«جواب کار فرهنگی باطل، کار فرهنگی حق است.» تکلیف ما را در انجام کار فرهنگی روشن کرده‌اند و ما نباید این عرصه فرهنگی را خالی بگذاریم.

روایت سوم؛عاشقانه های محسن و زهرا

در همان موسسه شهید احمد کاظمی با شریک زندگی خود آشنا می شود. «زهرا عباسی» که بعدترها همسر محسن می شود، در موسسه کارش را آغاز می کند. نمایشگاهی با موضوعیت دفاع مقدس در این موسسه برگزار می شود. محسن و زهرا هردو از فعالان و دست اندرکاران نمایشگاه هستند و همین موضوع آشنایی آنها را رقم می زند. روز آخر نمایشگاه کتاب «طوفانی دیگر در راه است» یادگاری محسن حججی به زهرا عباسی است و کتاب «سرباز سال های ابری» از سوی زهرا به محسن تقدیم می‌شود. سرآغاز یک احساس پایدار و عاشقانه که بعدها «محسن» از آن با عنوان نقطه عطفی بزرگ در زندگیش یاد می کند. محسن در نمازهایش از خدا می خواسته همسری به او بدهد که هم نام حضرت زهرا و تایید شده بانوی دوعالم باشد. با «زهرا» که آشنا می شود، یقین می کند که جواب خواسته اش را گرفته است. از آشنایی و خواستگاری تا عقد خیلی طول نمی کشد. ۱۱ آبان ۹۱ عقد می کنند و ۹ مرداد ۹۳ هم مراسم ازدواج شان برگزار می شود. شرط‌ هایشان برای زندگی طومارهای عجیب و غریب نیست. هرکدام تنها یک شرط دارند. شرط داماد، همسری که اول او را به سعادت و سپس به شهادت برساند و شرط عروس این است که داماد نقش پسر  را برای پدرش ایفا کند .محسن دلش به مهریه 14 سکه راضی است . زهرا مهریه را یک سکه به نیت یگانگی خدا، پنج مثقال طلا به نیت پنج تن، 12 شاخه گل نرگس به نیت امام زمان(عج)،  14 مثقال نمک به نیت نمک زندگی، 124 هزار صلوات و حفظ کل قرآن با ترجمه قرارمی دهد اما کل همین مهریه را هم قبل از سفر اول همسرش به او می بخشد.

زمان عقد هنوز به عضویت سپاه درنیامده است اما خیلی جدی به سپاهی شدن فکر می کند. به «شهادت» فکر می کند حتی شب عقد. شبی که سر سفره عقد به زهرا می گوید:« الان فقط من و تو، توی این آینه مشخص هستیم، از تو می‌خواهم که کمک کنی من به سعادت و شهادت برسم.» و زهرای 18 ساله همان جا قول می دهد که در این مسیر کمکش کند. قرار می شود محسن عضو سپاه شود...

روایت چهارم؛عاشق اهل بیت (ع)

سربه زیر و آرام و نجیب است. در محل پدری همه دوستش دارند و روی او حساب می کنند. همسایه ها می گویند بیشتر از سنش می فهمد. همیشه همین طوری بوده ؛ از همان بچگی تا وقتی بزرگ شد. محسن را هیچکس به دعوایی بودن یا بی اخلاقی نمی شناسد. از دور و بری ها و همسایه های محله پدری اش که بپرسی، می فهمی چطور زندگی کرده است. از خواهر و دامادها هم که سوال می کنی، همان جواب های آشنا و مشترک را می شنوی : «خیلی پسر خوب و بااخلاق و با ایمانی بود.» نماز اول وقت، مداومت بر خواندن زیارت عاشورا ، احترام فوق العاده به پدر و مادر، عشق به اهل بیت و به ویژه حضرت زهرا، خوش رو و باحیا بودن.اینها تنها گوشه هایی از ویژگی های پسری است که همه او را دوست دارند و خیلی از عاشقانه هایش با خدا خبر ندارند و متوجهش نشدند تا وقتی رفت . مادرش تعریف می کند که خیلی از نیمه شب ها آرام بیدار می شد و در گوشه ای از اتاقش سجاده پهن می کرد و نمازشب می خواند و از خدا طلب شهادت می کرد. اشک می ریخت بی صدا ... و خواهر کوچکترش «فاطمه» حالا می گوید: «تازه فهمیده ایم محسن کی بود. کاش زودتر شناخته بودیمش تا بیشتر از وجود پربرکتش استفاده می کردیم.»

روایت پنجم؛ مادر را راضی کرد

«اگر ما ۱۴۰۰سال پیش نبودیم که یار و یاور اهل بیت باشیم، حالا این فرصتی است که به ما داده شده و نباید این فرصت را از دست بدهیم.» این را به همسرش می گوید وقتی می خواهد از اشتیاق خود برای رفتن به سوریه بگوید. زهرا باردار است که خبر موافقت سپاه بااعزام محسن به سوریه را می شنود. (محسن از سال 93 عضو رسمی سپاه و عضو لشکر 8 نجف اشرف می شود.) با خوشحالی زایدالوصفی خبر را به همسرش می دهد و از او می خواهد فعلا به کسی درباره بارداری اش حرفی نزند مبادا به همین بهانه، دوروبری ها با رفتنش مخالفت کنند. زهرا قبول می کند  محسن چند روز قبل ازمحرم ۹۴ برای اولین بار به سوریه می رود و بعد از اربعین همان سال به خانه برمی گردد. این رفتن و برگشتن دنیای تازه تری به روی محسن بازمی کند. او دیگر روی پاهایش بند نیست. دلش را گوشه ای از «شام بلا» جاگذاشته و برگشته است. بیقرار دوباره رفتن است. ۲۴ فروردین ۹۵ تنها فرزندش-علی- به دنیا می آید اما حتی عشق فرزند هم حال و هوای سوریه و جهاد را از سر محسن بیرون نمی کند. روحش در سوریه پرمی زند و دلش می خواهد دوباره به جمع مدافعان حرم برگردد. در همان اولین سفر، لشکر 8 نجف اشرف شش شهید می دهد که در میان آنها، شهید پویا ایزدی و شهید موسی جمشیدیان از دوستان نزدیک محسن بودند. دیگر آرام و قرار ندارد. به فکر فرو می رود که چرا دوستانش شهید شدند و او جامانده است. به همسرش می گوید : «من در هر عملیاتی که داشتم، هر آن شهادت را می‌دیدم که به طرفم می‌آید اما نصیبم نمی‌شود. تیر به سمتم شلیک می‌شد اما از کنار سرم رد می‌شد، ترکش می‌آمد اما ترکش‌ها سرد بودند عمل نمی‌کردند، خمپاره بغلم زمین می‌خورد اما منفجر نمی‌شد. حتی یک بار وقتی داخل تانک بودم ، تانک را زدند، همه گفتند که حتما شهید شدم اما من حتی یک خراش هم برنداشتم. بعد می گوید :«زهرا، لابد من یک جای کارم می لنگد ، یک جای کارم اشکال دارد که شهید نمی‌شوم.» همراه با بانو به حساب و کتاب زندگی اش مشغول می شود؛ مال حرام نخورده است، دروغ نگفته، حق الناسی بر گردن ندارد پس چرا شهید نشده؟ در میان چرخش های ذهن به این نتیجه می‌رسد که مادر به رفتن او راضی نبوده است، باید او را راضی کند...

روایت ششم؛دل کندن از خانواده

مادر است دیگر؛ دلش تاب دوری فرزندش را ندارد . محسن نذر کرده که اگر مادر راضی به رفتنش شد دست و پای او را ببوسد.  سرانجام در حرم علی بن موسی الرضا مُهر رضایت را از او می گیرد . قبل از اعزام دوم پدر و مادر را به مشهد می برد و همان جا از حضرت ثامن الحجج اذن رفتن می گیرد و رضایت قلبی مادرش را می طلبد. وقتی از مشهد برمی گردند، مادر بالاخره به رفتن رضا می دهد. محسن از خوشحالی سر از پا نمی شناسد. 27 تیر 96، همسرش ساک سفر را برای محسن می بندد و اتیکت «جون خادم المهدی» را به لباس او می زند. محسن پای پدر و مادرش را می بوسد، از همه خداحافظی می کند و برای علی یک‌و‌نیم ساله اش نامه ای به یادگار می گذارد. برای همسرش در فایل صوتی قبل از پرواز در فرودگاه می گوید که «گاهی وقت‌ها دل کندن از بعضی چیزهای خوب باعث می‌شود چیزهای بهتری به دست آوری. من از تو و علی دل کندم تا بتوانم نوکری حضرت زینب(س) را به دست آورم» ...

روایت هفتم؛اسارت محسن و بی قراری مادر

یک ماه از دومین اعزام نگذشته است. روز سه شنبه است. زهرا تلگرام  را روی گوشی خود نصب کرده است. در یکی از گروه ها، ناگهان عکسی فرستاده می شود و از بقیه می خواهند که برای آزادی این اسیر دردست داعش دعا کنند. زهرا عکس را لود می کند. باز که می شود، جا می خورد. این اسیر «محسن» است. باورش نمی شود. انتظار اسارت محسن را نداشت.

یکشنبـــه 15 مـــرداد 96، هــواپیمــاهــای آمریکایی یکی از مقــرهای منطقه که گردان سیدالشهدای حشـدالشعبی در آن قرار دارد را بمباران می‌کنند و 30 نفر در این حمله شهید می شوند. بلافاصله بعد از این حمله در سحر روز دوشنبه 16 مرداد، نیروهای داعشی به مقری که محسن هم در  آن حضور دارد حمله می کنند و پس از حدود دو ساعت مقاومت بچه‌ها سرانجام با ورود یک عامل انتحاری بسیاری از بچه ها شهید می شوند، محسن در این عملیات انتحاری مجروح می شود و پهلو و دست راست او ترکش می‌خورد و نهایتا از سه طرف محاصره و اسیر می‌شود. داعشی ها او را به اسارت می گیرند و خبر اسارتش خیلی زود همه جا می پیچد. خانواده که می فهمند، همه نگران می شوند. انتظار شهادت را داشتند اما اسارت نه . دعا می کنند اگر قرار است در چنگال داعش بماند، زودتر شهید شود.شب شان تارشده است؛ مادر از اسارت فرزند ناآرام است و زهرا قلبش به یکباره ویران می شود.

روایت هشتم؛ چشمان با صلابت

یک تصویر، کشور را بهم می ریزد؛ «محسن با بدنی که تیرخورده و زخمی از جراحت است، باصلابت و مصمم و مغرور در چنگال قاتل داعشی است. ذره ای ترس و وحشت در نگاه آن چشمان معصوم و فراموش نشدنی دیده نمی شود. انگار که قاتل داعشی در دستان محسن اسیر است. عکسی که همه را ویران و شرمنده می کند تا ابد . سربلند و قویدل با آن نگاه آخرقاطع مصمم در طلوع عزم خداوند همچون تمام اسوه های زندگی اش؛ درست مثل «احمد کاظمی» که قهرمان زندگی اش بود، مثل «سردار سلیمانی» که می گفت عاشقش است و دوست دارد دوباره روزی از نزدیک او را ببیند و تا وقتی جنگ تمام نشده در رکابش باشد و به ایران برنگردد. حالا حتی فرمانده سلیمانی هم به افتخار سربازش می ایستد. سربازی که نحوه اسارت و شهادتش تجسم عینی تمام روضه های کودکی و نوجوانی و جوانی ما می شود. دشت گرم و سوزان، پیکرهای بر زمین افتاده، چهره آرام و راضی محسن و چهره زشت روی دشمن .

روایت نهم؛ قصه ی ما به «سر» می رسد

و قصه ی ما به «سر» می رسد. دوروزی از اسارت محسن و آن تصویر بی نظیر فراموش نشدنی نگذشته است که خبر می دهند داعش سرش را از تن جدا کرده است. غوغایی در ایران برپا می شود. غوغایی که از چندروز قبل و با انتشار آن تصویر راه افتاده بود. چپی و راستی، سلبریتی و حزب اللهی، بسیجی و سانتی مانتال های فشن ، این طرفی و آن طرفی و خلاصه هرکس با هر عقیده و مسلک و تیپ و قیافه ای که دارد، مبهوت این تصویر پر از صلابت و غرور می شود. تصویر محسن در شبکه های اجتماعی و صفحات شخصی بسیاری از چهره ها در شبکه های مجازی share  می شود و همه از «نگاه آخر» این جوان حرف می زنند. برخی چهره ها و سلبریتی ها اعتراف می کنند که این نگاه، زندگی شان را از این رو به آن رو کرده و از ذهن شان بیرون نمی رود.  عکس هایی از شهادت محسن در فضاهای مجازی منتشر می شود که البته خیلی زود هم از دسترس خارج می شود. در همان محدود تصاویر پیکر پاک محسن را بدون دست و سر و با صورتی آغشته به خون می بینیم . نوع شهادتش غوغایی به پا می کند که همه با شنیدن نام او تنها یک صحنه را می بینند و غریبی حسین و زینب را فریاد می‌زنند. نام محسن حججی بر سر زبان ها می افتد و یک کشور را بهم می ریزد. سرانجام «بی نام و نشان» زندگی کردن این جوان، نشان شدن تاریخ مقاومت یک سرزمین به نام او بود.

روایت دهم؛ یک بدرقه باشکوه

حالا همه منتظرند تا پیکر محسن را بیاورند. در محله پدری و خانه محسن در محله «آزادگان» نجف آباد غوغایی برپاست. محسن قرار بود برای همسر و پسرش خانه ای بسازد برای روزهای پس از نبودن. این خانه حالا تا ابد یادگار روزهای «بودن» اوست . خانه ای پر از خاطراتی که هیچ وقت محو نمی شوند. مادر بی تاب است اما محکم . اشک می ریزد اما می گوید جوانش فدای «حسین(ع)». همسر هم محکم و بااراده ایستاده است. تنها ساعتی پس از شهادت در مصاحبه می گوید که دشمن آرزوی دیدن اشک او را به گور خواهد برد. می گوید تنها یادگار محسن را هم طوری تربیت می کند که شهید شود.

پنجشنبه 9 شهریور 96 خبر می رسد که پیکر مطهر شهید محسن حججی تحویل نیروهای حزب ا... لبنان شد و پس از سوریه و دمشق راهی ایران می‌شود. این دفعه که می رفت به مادرش قول داد تا روز عرفه برگردد.  ایران منتظر بازگشت محسن است. نام او سرتیتر تمام اخبار شده است . همه در ایران و حتی فراتر از ایران از محسن می گویند. هرروز یک خبر تازه می رسد. جان به لب مان می شود تا محسن برگردد. یک روز از برگتنش می گویند و روز دیگر از امکان نیامدنش . می گویند داعش پیکرمحسن را به طور کامل پس نداده است. آزمایش دی ان ای و این حرفها هم مزیدبرعلت شده تا چشم انتظاری ها طولانی شود. در این مدت پدر و مادر و همسر محسن از این شهر به آن شهر می روند و میهمان بزم عاشقانه مردمی می شوند که برای محسن شان مراسم بزرگداشت و تجلیل گرفته اند. محسن پسر «ایران» است . یک بار هم راهی سوریه می شوند تا در مراسم تحویل پیکر پاک محسن حضور داشته باشند. چندباری اعلام می شود که پیکرمحسن به ایران می رسد و در مشهد و تهران تشییع خواهدشد اما مراسم لغو می شود و این اتفاق نمی افتد. مسئولان کشور با پدر و مادرمحسن دیدار می کنند. فرمانده هان نظامی و انتظامی و مسئولان کشوری و لشکری به دیدار پدر و مادرمحسن می روند. مردم از همه جای ایران خود را به خانه پدری محسن می رسانند . نگاه محسن در کوچه باغ های این سرزمین منتشر شده است و همه را به جوش و خروش انداخته است.و سرانجام محسن می آید؛ آن هم در محرم...

5 مهرماه 96 «قهرمان» برمی گردد. پیکرپاک «پاره تن وطن» را در مشهد و تهران و اصفهان تشییع می کنند و درنهایت در آرامگاه ابدی اش در نجف آباد به خاک می سپارند. تشییع باشکوه پیکر محسن، روزی فراموش نشدنی در تاریخ این سرزمین ثبت می کند. روزی که در سحرگاه آن، رهبرانقلاب پس از اقامه نمازصبح، به مسجد امام حسین ع در میدان امام حسین می روند تا با «محسن» وداع کنند. بوسه ای بر تابوت محسن می زنند و با خانواده اش چنددقیقه ای گفت و گو می کنند. چندروز پس از تشییع، بیت رهبری میزبان خانواده این قهرمان می شود. رهبر انقلاب «محسن» را «حجت خدا» می نامند. یک جوان دهه هفتادی که دنیایش با دنیای خیلی از آدم‌های امروزی و هم‌سن و سال‌هایش متفاوت بود و مزد «خوب» ماندنش در دنیایی که بدی هایش این روزها چشمان مان را می زند، گرفت و رفت . جوانی که با خدا معامله کرد و خدا خریدارش شد . محسن حججی نگاهش را به تمام جوانان این سرزمین یادگاری داد تا ابد.

ارسال نظر
پرطرفدار