تولد «هانا»، بدون ‌پدر؛

یک سالگی با شهادت پدرت مبارک!

تولد «هانا»، بدون ‌پدر؛

یک سالگی با شهادت پدرت مبارک!

امروز نوزدهم اسفندماه تولد یک‌سالگی «هانا» است، اما پدرش، محمدعلی سعادت، کنار او نیست چون در بمباران جنایتکاران صهیونیستی به شهادت رسید و تولد هانا حالا با یاد و غم پدرش گره خورده است.

یک سالگی با شهادت پدرت مبارک!

به گزارش روابط عمومی سازمان تبلیغات اسلامی، نوزدهم اسفند در خانه‌ای که باید شمع‌های تولد کودک یک‌ساله‌ای روشن می‌شد، روزی برای خندیدن به کودکی که تازه قدم به یک‌سالگی می‌گذارد، برای کیکی کوچک و دست‌هایی که او را در آغوش می‌گیرند و حتی عکسی که قرار است اولین تولدش را ثبت کند اتفاق دیگری رقم می‌خورد یعنی، کنار نام «هانا» یاد شبی وجود دارد که در چند دقیقه کوتاه همه‌ چیز را تغییر داد. شبی که ناگهان صدای انفجار همه چیز را بر هم می‌زند و هانا آن لحظه که در آغوش پدرش بود؛ همان‌جا، در پناه دو دستی که خیال می‌کرد همیشه قرار است سقف امن زندگی‌اش بماند. دختر کوچولو به طور معجزه‌وار سالم می‌ماند، ولی پدرش محمد علی سعادت، در بمباران جنایتکاران و قسی‌القلب‌ترین دولت‌های جهان به شهادت می‌رسد.

خانم زندیه، همسر شهید سعادت می‌گوید «تولد من هم با روز شهادت همسرم یکی شده… انگار روز تولد او، همسرش هدیه شهادت را می‌گیرد.» او در صحبت‌هایش آن شب را این‌طور به یاد می‌آورد که خیابان‌های منتهی به میدان شهدا پر از هیاهو و تجمع برای رهبر شهیدمان بود، اما صدای انفجار ناگهان همه را مضطرب می‌کند، هانا در آغوش پدرش بوده و هر لحظه پر از نگرانی و ترس گذشته، وقتی دو موشک پایگاه بسیج آن منطقه را هدف گرفته و همسرش به شهادت می‌رسد.

او با صدایی که هنوز زیر بار حادثه‌ای که گذشته سنگینی می‌کند؛ می‌گوید «یکشنبه دهم اسفند برای تجمعی که به خاطر شهادت رهبر برگزار شده بود رفتیم میدان شهدا. من بودم، مامانم، برادرم، دخترم هانا و حاج علی. ساعت حدود هشت شب بود. هانا خوابش می‌آمد؛ ساعت خوابش معمولاً ۹ شب است. کم‌کم داشتیم برمی‌گشتیم سمت خانه»

 

کمی مکث می‌کند، انگار صحنه را دوباره از ابتدا مرور می‌کند و ادامه می‌دهد؛ «وقتی رسیدیم خیابان مجاهدین، من و حاج علی خیلی از هم فاصله نداشتیم؛ شاید یک قدم یا دو قدم. هانا دختر کوچولویمان هم بغل او بود. همان لحظه دو تا موشک خورد نزدیک پایگاه بسیج که ما از آنجا داشتیم رد میشدیم… ما هر سال محرم‌ها آن سمتی هیئت می‌رفتیم.»

 

بعد از آن، روایتش تکه‌تکه می‌شود؛ میان شوک و ناباوری می‌گوید؛ «داداشم هانا را از زیر دو تا سنگ بیرون کشید. معجزه بود… به خدا معجزه بود. دخترم هیچیش نشده بود. حتی یک خراش هم نداشت. خودم فکر می‌کردم حتماً یک جایی‌اش آسیب دیده، ولی سالم بود.»

 

ادامه می‌دهد: «برای اینکه حاج علی را بیرون بکشیم توان نداشتیم یک بنده‌خدایی که هیکل درشتی داشت کمک کرد تا حاج علی را از زیر تکه سنگ‌ها دربیاریم، چهار دقیقه بعد رسیدیم آن‌طرف خیابان و او را به بیمارستان رساندیم، حدود نیم ساعت آنجا بودیم… بعد گفتند به خاطر موج انفجار، خونریزی داخلی کرده و شهید شده.» صدایش می‌لرزید و می‌گفت، «جلو چشم آدم… نمی‌دانم چی بگم. خدا لعنتشان کند.»

بعد از چند ثانیه سکوت ادامه می‌دهد؛ گویی هنوز این اتفاق را باور نکرده است، «بعضی وقت‌ها هنوز تصورش برایم سخت است. عکس‌هایش را که می‌بینم، خودم شوکه می‌شوم.»

 

وقتی از شهید سعادت می‌پرسم، لبخند کوتاهی در صدایش می‌آید: «خیلی شوخ‌طبع بود. آدم خیلی شریف و مهربانی بود. با همه خوب بود. یادم نمی‌آید کسی را با حرفش ناراحت کرده باشد اما یک چیز را همیشه جدی می‌گفت. همیشه بدون شوخی می‌گفت اگر برای آقای خامنه‌ای اتفاقی بیفتد یا بلایی سرشان بیاید، من طاقت نمی‌آورم و می‌میرم.»

 

همسر شهید سعادت درباره تولد دخترش که چند روز بعد از شهادت پدرش است، می‌گوید: «قرار بود هفته بعد برای یک‌سالگی هانا تولد بگیریم. چون شب قدر نزدیک بود، گفتیم بعدش جشن بگیریم. «هانا» نوزدهم اسفند به دنیا آمده.»

خانم زندیه می‌گوید: «همه از رفتن او ناراحت هستند همه گریه می‌کردند. بچه‌های فامیل به حدی دوستش داشتند که باورنکردنی بود، اخلاقش خیلی خوب بود با همه مهربانانه رفتار می‌کرد، همه فامیل دوستش داشتند.»

تولد «هانا»، بدون ‌پدر؛ یک سالگی با شهادت پدرت مبارک!

در پایان، جمله‌ای که می‌گوید تاییدی قابل باور است برای همه آدم‌هایی که دوست داشتند و دوست دارند شهید شوند «خوش به حالش… نوش جانش شهید شد و الان پیش شهداست.»

 

 

 

1404/12/19

به روز رسانی : 1404/12/21

تعداد بازدید: 108

پربازدیدترین

جدیدترین

منتخب

ایران
آیکون توانخواهان

T

T